مطالب بامزه و خنده دار ⎝⓿⏝⓿⎠ ، اعتراف هاي بامزه .خاطرات با مزه . سوتی ها بامزه.چرت و پرت،..
مطالب بامزه و خنده دار
 
 
جمعه 17 مرداد 1393
:: 11:57 ::  نويسنده : امیرعلی

کوچیک که بودم ساعت 2 نصف شب به مامان بزرگم گفتم امشب خوابم نمیبره واسم قصه میگی؟ 
گفت : چرا که نه پسرم اقا من چشامو اروم بستم و این ننه ی ما شروع کرد به قصه گفتن : 
یکی بود یکی نبود یه روز توی قبرستون شهر یه غول با سه تا سر  و   شیش تا پا   و   دو تا دهن  از یه قبری اومد بیرون گفت : 
کدوم بچه تا ساعت 2 نصف شب بیداره نشونم بدینش میخوام بخورمش 

هیچی دیگه تا سه روز از ترس چشامو وا نکردم 


مادر بزرگ مهربونه من دارم؟




درباره وبلاگ


كليه مطالب طنز ميباشد . قصد ما نشوندن خنده بر لب های شماست و اينجا همه چيز داريم جز توهين به كسي و سياست. یا حق
موضوعات
پيوندها

 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران