مطالب بامزه و خنده دار ⎝⓿⏝⓿⎠ ، اعتراف هاي بامزه .خاطرات با مزه . سوتی ها بامزه.چرت و پرت،..
مطالب بامزه و خنده دار
 
 
:: ::  نويسنده : امیرعلی

همسر: چکار میکنی بعد اینکه من بمیرم؟ میری زن دیگه میگیری؟
شوهر: قطعا نه!
همسر: چرا نه؟ دوست نداری دوباره متاهل بشی؟
شوهر: خوب معلومه که میخوام
همسر: خوب چرا پس نمیخوای دوباره ازدواج کنی؟
شوهر: باشه باشه دوباره ازدواج میکنم
همسر: ازدواج میکنی واقعا؟
شوهر: ……!؟
همسر: یعنی تو همین خونمون باهاش زندگی میکنی؟
شوهر: البته خوب اینجا خونه خوب و بزرگیه
همسر: بهش اجازه هم میدی ماشینم رو برونه؟
شوهر: احتمال زیاد، خوب ماشین نو هست دیگه
همسر: عکسهای من رو هم با عکسهاش عوض میکنی؟
شوهر: اگر جای مناسبی باشه چرا که نه؟
همسر: جواهراتم رو هم بهش میدی؟
شوهر: مطمئنم که اون جواهرات مخصوص خودش رو طلب میکنه
همسر: یعنی کفشم رو هم میپوشه؟
شوهر: نه سایزش ۳۸ هست
همسر: [سکوت]
شوهر: [گند زدم!




:: ::  نويسنده : امیرعلی

به بعضیا باید گفت گردنت درد نمیگیره اینقدر تو زندگی مردم سرک میکشی؟؟؟

حسرت میخوری و میخوان زندگی  دیگران رو  به آتیش بکشی

ﺩﯾﮕﻪ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﯽ رو اینجور شخصیتا  ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻤﯿﺪﻩ


ﺑﺎﯾﺪ ﺟﺎﻧﻮﺭ ﺷﻨﺎﺱ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ، ﺑﻌﻀﯿﺎﺭﻭ ﺑﺸﻨﺎﺳﯽ!!!....

 

اصن الهی جز جیگر بگیرن به آل 5 تن ..




:: ::  نويسنده : امیرعلی

اصلا از مادر زنم راضی نیستم...

.

.

.

.

برو ادامه مطالب تا بفهمی چرا




ادامه مطلب ...


:: ::  نويسنده : امیرعلی

غیرت داشتن اون نیست که رو زنـــــت دست بلند کنی.!!!

.

.

.

.

.

غیرت یعنی با جفت پا بری تو صورتش له شه




:: ::  نويسنده : امیرعلی

مامان بزرگم خیلی مذهبیه

یه روز یه مجله دستش بود گفت دنیا خیلی خراب شده واقعا

فساد جامعه رو گرفته!!

گفتم چی شده مگه مامان بزرگ

میگه بیا این مجله رو بــــبین...

رفتم دیدم یه اقا با کت و شلوار صفحه ی سمت چپ بود یه خانوم چادری هم صفحه سمت راست بود!

تعجب کردم گفتم خوب اینا مگه چشونه؟؟؟

گفت نگاه کن الان مجله رو میبندم این اقا میچسبه به خانومه!!

قیافه ی من در اون لحظه : 

حالا هی با دستاش مجله رو باز و بسته میکرد میگفت : میبینیشون؟

 




:: ::  نويسنده : امیرعلی

 




:: ::  نويسنده : امیرعلی

شماهایی که مطالب رو میخونید ولی نظر نمیدین

 ایشالله  تو دستشویی باشین و یکدفعه آب سرد قطع بشه.

.

الهی آمین




:: ::  نويسنده : امیرعلی

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺩﺑﯿﺮﯼ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﺷﻮ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩ ﺗﻮ ﺁﺯﻣﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ...
ﯾﻪ ﮐﺮﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﻣﯿﺰ ﻭ ﯾﻪ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺯ ﻣﺸﺮﻭﺑﺎﺕ ﺍﻟﮑﻠﯽ ﺭﯾﺨﺖ ﺭﻭﺵ ...
ﮐﺮﻡ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﺪ !
ﺑﻌﺪ ﮔﻔﺖ : ﺩﯾﺪﯾﺪ ﭼﻪ ﺑﻼﯾﯽ ﺳﺮ ﮐﺮﻡ ﺍﻭﻣﺪ؟ﭼﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﯼ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ؟؟
ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻦ :
ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺸﺮﻭﺑﺎﺕ ﺍﻟﮑﻠﯽ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ ﺗﺎ ﮐﺮﻡ ﻫﺎﯼ ﺑﺪﻧﻤﻮﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺑﺮﻥ
ﻣﻌﻠﻤﻪ ﺩﯾﺪ ﺍﯾﻨﺎ ﺑﻪ ﺯﺑﻮﻥ ﺁﺩﻡ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﻦ ...
ﯾﻪ ﻇﺮﻑ ﭘﺮ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺟﻠﻮﯼ ﯾﻪ ﺍﻻﻍ ﻭ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮔﻔﺖ :
ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ ﺣﺘﯽ ﺍﻻﻍ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻩ ! ﭼﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﯼ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ؟؟؟
ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻦ :
ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ ﻫﺮﮐﯽ ﻧﺨﻮﺭﻩ ﺧﺮﻩ




:: ::  نويسنده : امیرعلی

پدر مسن همراه دخترش در اتوبوس نشسته بودند که کنار انها یک زوج جوان بود. 
اتوبوس که حرکت کرد دختر 25ساله رو به پدرش کرد و گفت: ببین پدر درخت ها با ما حرکت میکنند!
 زوج جوان کنجکاو شدند که جوان چرا اینطوریه. 
بعد از مدتی دوباره دختر رو به پدرش کردو گفت: پدر خانه هاهم با ما حرکت میکنند!  
زوج جوان بسیار کنجکاو بودند که دختر دست خود را از پنجره بیرون برد و قطره ای باران رو دستش چکید. بعد رو به پدرش کردو گفت: پدر باران روی دست من چکید و پدر لبخندی به او زد!  
زوج جوان که دیگر طاقت نداشتند رو به پدر کردندو گفتند: ایا دختر شما تازه بینایی خود را بدست اورده ؟؟؟ 
پدر گفت نه اون مال داستاناس!!! دختر من واقعا اسکوله!!




:: ::  نويسنده : امیرعلی

تازه فهمیدم چرا بعضی از استادای زن...

بعضی اوقات در ماه اعصاب مصابندارن..!




درباره وبلاگ


كليه مطالب طنز ميباشد . قصد ما نشوندن خنده بر لب های شماست و اينجا همه چيز داريم جز توهين به كسي و سياست. یا حق
موضوعات
پيوندها

 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران