مطالب بامزه و خنده دار ⎝⓿⏝⓿⎠ ، اعتراف هاي بامزه .خاطرات با مزه . سوتی ها بامزه.چرت و پرت،..
مطالب بامزه و خنده دار
 
 
دوشنبه 12 خرداد 1393
:: 00:33 ::  نويسنده : امیرعلی

بابام داشت خاطره تعریف میکرد میگفت:

وقتی که من رفتم با مادرتون عقد کردم شب که اومدیم خونه،

دخترای همسایه ها با سنگ شیشه خونمونو شکستن! 
قیافه مامانم :|
الان دقیقا 3 روزه نه شام داریم نه ناهار نه صبحانه، بدبختیم :




درباره وبلاگ


كليه مطالب طنز ميباشد . قصد ما نشوندن خنده بر لب های شماست و اينجا همه چيز داريم جز توهين به كسي و سياست. یا حق
موضوعات
پيوندها

 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران