مطالب بامزه و خنده دار ⎝⓿⏝⓿⎠ ، اعتراف هاي بامزه .خاطرات با مزه . سوتی ها بامزه.چرت و پرت،..
مطالب بامزه و خنده دار
 
 
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392
:: 14:36 ::  نويسنده : امیرعلی

 

 

 

 

ظالم باشی بت میگن حیوون!



مظلوم باشی میگن حیوونی…  





چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392
:: 14:35 ::  نويسنده : امیرعلی

 

یاد بگیر از حقت دفاع کنی

 

 

من حقوق میخوانم


☺پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسيد: مزاحم نیستم کنار دست شما بنشينم؟
دختر جوان با صدای بلند گفت: نمی‌خواهم يک شب را با شما بگذرانم !
تمام دانشجويان در کتابخانه به پسر که بسيار خجالت زده شده بود نگاه کردند...

پس از چند دقيقه دختر به سمت آن پسر رفت و در کنار ميزش به او گفت: من در زمینه روانشناسی پژوهش می کنم و ميدونم مردها به چه چيزی فکر میکنند، گمان کنم شمارا خجالت زده کردم. درست است؟
پسر با صدای بسيار بلند گفت: 200 دلار برای يک شب !!؟ خيلی زياد است !!!
و تمام آنانی که در کتابخانه بودند به دختر نگاهی غير عادی کردند...

پسر به گوش دختر زمزمه کرد: من حقوق میخوانم و ميدانم چطور شخص را گناهکار جلوه بدهم:))))))





چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392
:: 14:34 ::  نويسنده : امیرعلی

 

 

 

يكی از فامیلامون خیلی سال پیش که راهنمایی بود

موقع امتحانا تقلب نوشته بود تو برگه های کوچیک با خودش برده بود

سر جلسه،یکی از سوالا اومده بود

فامیله تنبلو خجسته من حال نداشته جوابو بنویسه،

برگه تقلبشو چسبونده بود به برگه امتحان جلوی سوالشم نوشته بود

جواب ضمیمه شده،معلمشم فهمیده بود تقلب کرده انداخته بودتش،

یه همچین فامیلای فراخ و داغانی دارم من 





چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392
:: 14:33 ::  نويسنده : امیرعلی

 

 

 

 

لحظه ی قبل از مرگم به بچه هام میگم: ده میلیارد تومن

 

گذاشتم...زیر...زیر...زیر... و همون موقع می میرم !!!


ای حال میده... 
 ای حال میده...  ای حال میده... 




چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392
:: 14:33 ::  نويسنده : امیرعلی

 

 

 

 فرصت را از دست ندهيد 

 

مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد.

وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید :

آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟

مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم.

سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت.

او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید:

آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟

مرد پاسخ داد : نه قربان ، من ندیدم ؛ اماهمسرم دید! 

 

 

همچين فرصتي ديه گير نمياد

     




چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392
:: 14:32 ::  نويسنده : امیرعلی

 

 

نكته :

 

معمولا یک خانم از یک اقا هزار تا جیز میخواد



اما یک اقا از بس که اقاست ازهزار خانم فقط یه چیر میخواد   





چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392
:: 14:31 ::  نويسنده : امیرعلی

 

 

 

 

همیشه سخت ترین جای ِ کار اینه که ، تظاهر کنی

 

هیچی نشده..   

 

درش شك نكن




چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392
:: 14:30 ::  نويسنده : امیرعلی

 

چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند : 



 1. سنگ ... پس از رها کردن! 

 2.حرف ... پس از گفتن! 

3.موقعیت... پس از پایان یافتن! 

4. و زمان ... پس از گذشتن!




چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392
:: 14:30 ::  نويسنده : امیرعلی

 

 

 

 

دیروز رفتم بقالی سر کوچمون یه دختر و پسر دوقلو خوشگل

کوچولو تو بقالی بودن

بعدش من لپای دختررو کشیدم گفتم اسمت چیه ؟

پسره عصبی شد گفت زهرا اسمتو بهش نگو 




چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392
:: 14:29 ::  نويسنده : امیرعلی

  

 

امروز ناهار آبگوشت داشتیم

طبق معمول منو و داداشم سر استخون قلم ، دعوامون شد !

… مامان از تو آشپزخونه داد میزنه :

چتونه خونه رو گذاشتید رو سرتون

مگه شما سگید که بر استخون دعوا میکنید ؟

صد بار گفتم استخونا برا باباتونه !! 

 




درباره وبلاگ


كليه مطالب طنز ميباشد . قصد ما نشوندن خنده بر لب های شماست و اينجا همه چيز داريم جز توهين به كسي و سياست. یا حق
موضوعات
پيوندها

 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران