مطالب بامزه و خنده دار ⎝⓿⏝⓿⎠ ، اعتراف هاي بامزه .خاطرات با مزه . سوتی ها بامزه.چرت و پرت،..
مطالب بامزه و خنده دار
 
 
پنج‌شنبه 13 تیر 1392
:: 01:10 ::  نويسنده : امیرعلی


سه تا دروغ هست که تو زندگی زیاد میشنوی :
.
.
.
.
1 - عاشقتم

2- تا آخر عمرباهات میمونم

3-دیفرانسیل و انتگرال يه روزى به دردتون میخوره!




پنج‌شنبه 13 تیر 1392
:: 01:10 ::  نويسنده : امیرعلی

 

امروز به دختر همسایه بغلیمون گفتم:

امسال سعادت نداشتیم نذری شما رو بخوریم...
برگشته بهم می گه:

سعادت نمی خواست، اگه قد یه نخود شعور داشتی و تو این 15 سال

یه بار به جای «خدا قبول کنه» یه گل رز می ذاشتی تو ظرف و پس می دادی

الان با 4 تا توله هامون پای دیگ بودیم!! 





پنج‌شنبه 13 تیر 1392
:: 01:07 ::  نويسنده : امیرعلی

 

پسر به دختر:

من پدرم پیره و 92 سالشه و به همین زودی ها میمیره و من پولدار میشم !

همسر من میشی ؟؟


دختر: نه !!!
.
.
.
... .
.
.
چند روز بعد پسر فهمید اون دختره شده مادر جدیدش....!

 

نتیجه اخلاقی : هیچ وقت ایده هاتون رو به یک زن نگید !!




سه‌شنبه 11 تیر 1392
:: 10:56 ::  نويسنده : امیرعلی

دکتر شدن یکی از راحت‌ترین کارهای دنیاست.


هر کس پیشتان آمد، اول برایش آزمایش خون بنویسید !


و وقتی جواب آزمایش را آورد، ورقه را نگاهی بیندازید و بگویید:


« مشکل‌تون عصبیه »




سه‌شنبه 11 تیر 1392
:: 10:54 ::  نويسنده : امیرعلی

داستان علت خلقت مگس؟! 



غلامي کنار پادشاهي نشسته بود. پادشاه خوابش مي آمد،

اما هر گاه چشمان خود را مي بست تا بخوابد، مگسي بر گونه او مي نشست

و پادشاه محکم به صورت خود مي زد تا مگس را دور کند.

مدتي گذشت، پادشاه از غلامش پرسيد:

«اگر گفتي چرا خداوند مگس را آفريده است؟»

غلام گفت:

«مگس را آفريده تا قدرتمندان بدانند بعضي وقت ها زورشان حتي به يک مگس

هم نمي رسد.»




سه‌شنبه 11 تیر 1392
:: 10:52 ::  نويسنده : امیرعلی

یه عمه دارم، خدایش خیلی آدم خوبیه،

 

خداوکیلی حقش بود که خالم باشه!




سه‌شنبه 11 تیر 1392
:: 10:50 ::  نويسنده : امیرعلی

 

یکی از فانتزیام اینه که


داف دانشگاه بخوره زمین همه بهش بخندن...

بعد من برم دستمو دراز کنمو بگم بلند شو عزیزم...

تا حالا سقوط یک فرشترو ندیده بودم...و در حالیکه اشک تو چشای اون

دافه جمع شده حراست دانشگاه یکی از آهنگای آروم انریکرو بذاره و منو دافه

تو افق محو بشیم...

دوستامم ازمون فیلم بگیرن...به بچه های محل نشون بدن پرچمم بره بالا...




دوشنبه 10 تیر 1392
:: 19:32 ::  نويسنده : امیرعلی

 

 وای حال میده دختره داره میره عروسی دو تا دستتو

صابونی کنی

بزنی به صورتش تا میتونی فرار کنیاااا




شنبه 08 تیر 1392
:: 15:42 ::  نويسنده : امیرعلی

 خواهرم دوستشو آورده خونه. مامانم هیچی نگفت.............

حالا همین دخدره رو رو اگه من آورده بودم....

واویلا بود همیشه بین بچه ها فرق میذارن

بعد می گن نه همشون یه اندازه برامون عزیزن!!!!!!!؟





شنبه 08 تیر 1392
:: 14:06 ::  نويسنده : امیرعلی
 
ﺩﯾﺸـــﺐ ﺧـــﺪﺍ آروم ﺻـــﺪﺍﻡ ﻛـــﺮﺩ ﻭ ﮔﻔــــﺖ : ﺧـــــﻮﺍﺑﯽ؟

ﻋﺸــــﻘﺖ دارد ﻗــــﺮﺑﻮﻥ ﯾــــﻜﯽ ﺩﯾــــﮕـﻪ ﻣﯿــﺮﻩ...

ﺍﻭﻧـــﻮﻗﺖ ﺗــــﻮ راحت ﺧﻮﺍﺑﯿــــﺪﯼ؟! ..؟!

ﻟﺒﺨﻨــــﺪﯼ زدم و ﮔﻔﺘــــﻢ : ﺧـــــــــﺪﺍ " جونم

اين همون ﻣﺨــــﻠﻮﻗﯽ هست ﻛـﮧ ﻭﻗﺘــﯽ ﺁﻓﺮﯾﺪﯾـــﺶ به خودت ﺁﻓـــــﺮﯾﻦ گفتى !!!





درباره وبلاگ


كليه مطالب طنز ميباشد . قصد ما نشوندن خنده بر لب های شماست و اينجا همه چيز داريم جز توهين به كسي و سياست. یا حق
موضوعات
پيوندها

 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران