مطالب بامزه و خنده دار ⎝⓿⏝⓿⎠ ، اعتراف هاي بامزه .خاطرات با مزه . سوتی ها بامزه.چرت و پرت،..
مطالب بامزه و خنده دار
 
 
یکشنبه 16 تیر 1392
:: 07:18 ::  نويسنده : امیرعلی
آیا میدانید چه کسی اولین بار ماست رو کشف کرد
 
آیا میدانید چه کسی اولین بار آن را با خیار قاطی کرد
 
آیا میدانید چه کسی به آن گردو و نعنا را افزود

لامصب خیلی حال میده ، هرکی بوده دمش گرم.....!




یکشنبه 16 تیر 1392
:: 07:16 ::  نويسنده : امیرعلی

قانون اصلي رانندگي در ايـــران :
.
.
.
.
.
.
.
.

.
ببيــــــن اگه تو خري ، من از تو خــــر تــــرم …




یکشنبه 16 تیر 1392
:: 07:13 ::  نويسنده : امیرعلی

قانون اصلي رانندگي در ايـــران :
.
.
.
.
.
.
.
.

.
ببيــــــن اگه تو خري ، من از تو خــــر تــــرم




یکشنبه 16 تیر 1392
:: 07:07 ::  نويسنده : امیرعلی

اونقدر که مار تو آستینمون پرورش دادیم،

قارچ پرورش داده بودیم الان یکی از کارآفرینای نمونه ی کشور بودیم !
 




یکشنبه 16 تیر 1392
:: 07:06 ::  نويسنده : امیرعلی

یکی از بزرگترین حسرتام مال وقتیه که میرم خونه ی

کسی واسش شیرینی خامه ای میبرم !


بعدش تا آخر مهمونی منتظر میشم

بلکه یه تیکشو بیاره با چایی بخوریم ولی نمیاره لعنتی ! 




شنبه 15 تیر 1392
:: 19:49 ::  نويسنده : امیرعلی

من اولش ، یه گوله نمك یددار بودم بعدش دستو پا در آوردم،


گفتم شماهم درجریان باشید !
......!!!!




شنبه 15 تیر 1392
:: 19:47 ::  نويسنده : امیرعلی

 

این پارتی بمناسبت جشن تولد یک سالگی دختر

یکی از برج سازان تهران برپا شده بود
تصاویری که مشاهده می فرمایید

از این مراسم لهو لعب گرفته شده است

اکثر دختر و پسرهای حاضر در این پارتی در زمان دستگیری

در حالت زننده ای در کنار هم خوابیده بودند...

 

عکس های گرفته شده را در ادامه مطالب ببینید...!!!!!




ادامه مطلب ...


شنبه 15 تیر 1392
:: 19:39 ::  نويسنده : امیرعلی

 

 

حالا گاوداری و مرغداری و پرورش اسب و این چیز ها رو

خارج شهر میسازن قابل درکه برام !


اما نمی فهمم دیگه چرا دانشگاه ها رو خارج شهر می سازن؟:|
 




شنبه 15 تیر 1392
:: 19:33 ::  نويسنده : امیرعلی

 

امان از دسته این مانکنای جلویه مغازه هأ امروز دماغ یکیشون و گرفتم

 

بهم گفت مرض داری ؟ نگو صاحب مغازه بود!! 




شنبه 15 تیر 1392
:: 19:26 ::  نويسنده : امیرعلی

 

 

مرد آب فروش ( حتما بخونيد )


در زمان ساسانیان مردی در تیسفون زندگی میکرد که بسیار میهمان نواز بود و شغلش آب فروشی بود.
روزی بهرام پنجم شاهنشاه ایران (ساسانی) با لباسی مبدل به در خانه ی این مرد میرود و می گوید که از راه دوری آمده و دو روز جا می خواهد . آن مرد بهرام را با شادی می پذیرد و می گید بمان تا بروم و پول در بیاورم. مرد میرود و تا میتواند آب میفروشد و سپس با میوه و خوراک نزد بهرام باز میگردد. بهرام به میهمان نوازی مرد اطمینان پیدا میکند ولی می خواهد آن مرد را بیشتر امتحان کند.
بنابراین تا قبل از آمد مرد به دربار رجوع می کند و می گوید دستور دهید که هیچ کس حق ندارد از این مرد در سطح شهر آب بخرد.فردای آن روز مرد آب فروش به بهرام میگوید که بمان تا بروم و قدری پول در بیاورم. مرد آب فروش هرچه در بازار گشت هیچ کس از او آب نخرید. در آخر مرد آب فروش که دید نمیتواند برای میهمان خویش آب تهیه کند مشک آبش را فروخت و میوه و خوراک نزد بهرام برد.
بهرام او را گفت: تو چگونه پول در آوردی . مگر نگفتی که کسی از تو آب نخرید. مرد گفت : مشک آب خویش را فروختم. تو نگران نباش و میل کن فردا رود برای خویش فکری خواهم کرد. بهرام پس از این واقعه فردای آن روز به دربار رجوع کرد و باز با لباسی مبدل نزد پولدارترین تاجر شهر که از اشراف نیز بود رجوع نمود و گفت من میهمانم و امشب را جا می خواهم . مرد نه تنها بهرام را نپذیرفت بلکه با ضرب تازیانه او را از منزل بیرون کرد . فردای آن روز بهرام در حالی که بر تخت سلطتنت جلوس کرده بود آن دو مرد یعنی تاجر و آب فروش را اظهار کرد. هر دوی آنان که دیدند آن مرد شخص شاه شاهان – امپراطوری ایران بوده بسیار هراسیدند.
بهرام از مرد آب فروش بسیار تشکر و سپاسگزاری کرد و او را به سبب رفتار نیکویش با مهربانی پذیرفت.
بهرام دستور داد که تمام اموال مرد تاجر را بگیرند و به مرد آب فروش بدهند
تا یا بگیرد که انسان حتی اگر در اوج تنگدستی و فقر باشد باید شرافت – مردانگی و مهمان نوازی خویش را حفظ کند.

 

افسوس و افسوس چه آدم هاي بزرگي در ايران كهن زندگي ميكردنند

كه همه آنها به فراموشي شپرده شده اند .

 





درباره وبلاگ


كليه مطالب طنز ميباشد . قصد ما نشوندن خنده بر لب های شماست و اينجا همه چيز داريم جز توهين به كسي و سياست. یا حق
موضوعات
پيوندها

 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران