مطالب بامزه و خنده دار ⎝⓿⏝⓿⎠ ، اعتراف هاي بامزه .خاطرات با مزه . سوتی ها بامزه.چرت و پرت،..
مطالب بامزه و خنده دار
 
 
شنبه 01 تیر 1392
:: 15:32 ::  نويسنده : امیرعلی

تو هواي باروني
 .

.

.

.
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 خيلي راحت ميتونيد از پنجره اتاقتون تف کنيد رو سر عابرين...!!

 

 

 




شنبه 01 تیر 1392
:: 15:28 ::  نويسنده : امیرعلی

اگر در اتاقي با رنگ سفيد بماني، از فرط آرامش ديوانه مي شوي.


 سياه رنگ جدي است، اگر در اتاقي با رنگ سياه بماني،

از فرط نااميدي ديوانه مي شوي.


 قرمز رنگ جذاب و گرم است، اگر در اتاقي با رنگ قرمز بماني

از فرط هيجان ديوانه مي شوي.


 زرد رنگ زندگي است، اگر در اتاقي با رنگ زرد بماني

از فرط اضطراب ديوانه مي شوي.
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 اصولا اگر زياد در اتاق بماني ديوانه مي شوي!!


 زياد هم ربطي به رنگها ندارد .

پاشو برو بيرون اينقدر پاي کامپيوتر نشين ديونه ميشي!!




شنبه 01 تیر 1392
:: 15:26 ::  نويسنده : امیرعلی

به تعدادی راننده تاکسی جهت تحلیل مسائل



اقتصادي  و سیاسی خاورمیانه در شبکه خبر نیازمندیم !!!

 والاااااااا ))))




شنبه 01 تیر 1392
:: 15:24 ::  نويسنده : امیرعلی

دو بوسه ...!!!

 توی یه جمعی یه پیرمردی خواست سلامتی بده گفت :
 می خورم به سلامتی 2 بوسه !!


 بعد همه خندیدن و هم همه شد و پرسیدن حالا بگو کدوم 2 بوسه ؟!!
 گفت :

اولیش اون بوسه ای كه مادر بر گونه بچه تازه متولد شده ميزنه

و بچه نمی فهمه !

 

دومیش اون بوسه ای که بچه بر گونه مادر فوت شدش ميزنه

و مادرش متوجه نمیشه ....




شنبه 01 تیر 1392
:: 15:23 ::  نويسنده : امیرعلی

خوبی که از حد بگذره طرف فکر میکنه خبریه


والا خبری نیست ما ذاتا خوبیم !




شنبه 01 تیر 1392
:: 15:23 ::  نويسنده : امیرعلی

.

 




شنبه 01 تیر 1392
:: 15:22 ::  نويسنده : امیرعلی

جهت دیدن آگهی  استخدام

 

به ادامه مطالب بروید .




ادامه مطلب ...


شنبه 01 تیر 1392
:: 15:20 ::  نويسنده : امیرعلی

خانومه ناراحت توی تاکسی ميگفت :

 به فاصله چند روز هم شوهرم بهم خیانت کرد

 هم دوست پسرم !!

 دلم بحالش سوخخخخخخخخ .!




شنبه 01 تیر 1392
:: 15:19 ::  نويسنده : امیرعلی

داستان کوتاه چه کشکی، چه پشمی


 چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.

 در حال مستاصل شد... از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.

 قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.
 گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.
 نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
 قدری پایین تر آمد.
 وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟
 آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.
 وقتی کمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
 وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟
 ما از هول خودمان یک غلطی کردیم ,غلط زیادی که جریمه ندارد.



 کتاب کوچه
 احمد شاملو




شنبه 01 تیر 1392
:: 15:17 ::  نويسنده : امیرعلی

 این روزها
 دختر ها و پسر ها از عشق و دوستی
هیچ نفعی نمیبرند


 اونایی که منفعت میبرند:
رستوران ها
 کافی شاپ ها
 همراه اول
 ایرانسل




درباره وبلاگ


كليه مطالب طنز ميباشد . قصد ما نشوندن خنده بر لب های شماست و اينجا همه چيز داريم جز توهين به كسي و سياست. یا حق
موضوعات
پيوندها

 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران