مطالب بامزه و خنده دار ⎝⓿⏝⓿⎠ ، اعتراف هاي بامزه .خاطرات با مزه . سوتی ها بامزه.چرت و پرت،..
مطالب بامزه و خنده دار
 
 
پنج‌شنبه 03 مرداد 1392
:: 11:34 ::  نويسنده : امیرعلی

دلم واسه اول دبستانم تنگ شده!

که وقتی تنها یه گوشه حیات وایسادی !

یه نفر میاد و بهت میگه : با من دوست میشی !؟




پنج‌شنبه 03 مرداد 1392
:: 11:33 ::  نويسنده : امیرعلی

راز درخشیدن در جمع

 

آیا میخواهید همیشه و همه جا بدرخشید؟

 

به ادامه مطالب مراجعه فرمایید

 

 




ادامه مطلب ...


پنج‌شنبه 03 مرداد 1392
:: 10:54 ::  نويسنده : امیرعلی

یاداوری

 

زنها دو وقت گریه می کنن:

وقتی فریب می خورن ، وقتی می خوان فریب بدن




چهارشنبه 02 مرداد 1392
:: 21:13 ::  نويسنده : امیرعلی
داستانی از امیر کبیر ک تا حالا جایی  نخوندید . ( ارزش خوندنش رو داره)
 
 
به ادامه مطالب بروید.
 



ادامه مطلب ...


چهارشنبه 02 مرداد 1392
:: 21:01 ::  نويسنده : امیرعلی

دانشمندان به يه نتيجه منطقي رسيدن:


از يه جائي‌ به بعد بحث كردن ديگه فايده ايي نداره،بايد فحش بدي!! !




چهارشنبه 02 مرداد 1392
:: 20:57 ::  نويسنده : امیرعلی

ديــکتــاتــور کيــست؟

 

ديــکتــاتــور اون بچّه ي دو سالـــست که بيست نــفــر مجبورند به خاطــر اون کــارتون نــگاه کنــنــد




چهارشنبه 02 مرداد 1392
:: 20:56 ::  نويسنده : امیرعلی

یه روز يه بابايي پسرش فارغ التحصيل ميشه ..هيچي هم بارش نبوده.

 
زنگ ميزنه به پارتيش ميگه : دمت گرم واسه پسرم يه شغلي پيدا کن.
 
پارتيه ميگه : ميخواي سفيرش کنم؟
 
باباهه ميگه : نه بابا اون خيلي زياده..
 
پارتيه ميگه : ميخواي وزيرش کنم ؟
 
... ... ... ... باباهه ميگه : اوووووووف نه...
 
پارتيه ميگه : ميخواي وکيلش کنم ؟
 
باباهه ميگه : نه بابا يه جايي کارمندي چيزيش کن..
 

پارتيه ميگه : شرمنده اون ديگه  سواد ميخواد... :




چهارشنبه 02 مرداد 1392
:: 20:55 ::  نويسنده : امیرعلی

پس از مرگ از شخصي پرسيدند :

 
جواني خود را چگونه گذراندي ؟
 
ندايي از عرش برآمد که :
 
بدبخت ايرانيه ،
 
ولش کنين ،
 

برين سراغ سوال بعدي....




چهارشنبه 02 مرداد 1392
:: 20:36 ::  نويسنده : امیرعلی
یک خانم و یک آقا که سوار قطاری به مقصدی خیلی دور شده بودند،
 
بعد از حرکت قطارمتوجه شدند که در این کو په درجه یک؛ که تختخواب دار هم میباشد ،
 
با هم تنها هستند  و هیچ مسافر دیگری وارد کوپه نخواهد شد.
 
ساعتها سفر در سکوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتنی بافتن بود.
 
شب که وقت خواب رسید ؛ خانم تخت طبقه بالا و آقا تخت طبقه پایین را اشغال کردند.
 
اما مدتی نگذشته بود که خانم……..
 
از طبقه بالا، دولا شد و آقا را صدا زد و گفت:  ببخشید! میشه یه لطفی در حق من بفرمایید؟
 
خواهش میکنم!
-من خیلی سردمه. میشه از مهماندار قطار برای من یک پتوی اضافی بگیرید؟
 
مرد جواب داد: من یه پیشنهاد دارم!
 
زن : چه پیشنهادی؟
 
مرد: فقط برای همین امشب، تصور کنیم که زن و شوهر هستیم.
 
زن ریزخندی کرد و با شیطنت گفت: چه اشکال داره ، موافقم!
 
قبول؟
 
قبول!
 
مرد گفت ،
 

خب ، حالا مثل بچه آدم خودت پاشو، برو از مهموندار پتو بگیر. یه لیوان چائی هم برای من بیار. دیگه هم مزاحم من نشو




چهارشنبه 02 مرداد 1392
:: 20:19 ::  نويسنده : امیرعلی

 

گول اینا رو که تو خیابون دست همو میگیرن و خیلی خوش و شنگولن نخورین،

 

همش نقشه س تا میرسن خونه دعوا میکنن، فقط میخوان دل ما رو بسوزونن




درباره وبلاگ


كليه مطالب طنز ميباشد . قصد ما نشوندن خنده بر لب های شماست و اينجا همه چيز داريم جز توهين به كسي و سياست. یا حق
موضوعات
پيوندها

 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران